حلالم کنین!!!!
سلام.چطورین؟؟؟چه خبر؟من چطورم؟؟داغونم.دیروز فکر کنم بدترین روز عمرم بود.اول روز که خواب بودم.

عصری اومدم برم دوچرخه سواری داشتم میرفتم چندتا بچه عرب جلومو گرفتن میخواستن دعوا کنن.منم یجورایی جیم زوم و فرار.بعد رفتم.یکی از بچه ها زنگ زد.کجایی؟؟کفت جفت آتیش نشانی.گفتم اومدم.اومدم از تو جشن نیمه شعبان که شلوغه تو همین جاده سلامت رد نشم.رفتم از پشت.اینا هم دکلای این مسجد مصنوییا شون رو زده بودن تو پیست دوچرخه.اومدم از بین دکل و مسجده رد شم یه سیم بکسل وصل بود ندیدمش.از گردن منو گرفت و دوچرخه رفت و منم یه دور تو هوا زدم و صاف اومدم پایین.از اونجاییم که تابلو بود پهن بمونم اون وسط یطوری که یعنی هیچیم نشده بلند شدم و رفتم اونورتر پهن شدم.گردنم پر خون شده بود و دماغم روش داغون.اولین کار که کردم رخش عزیزمو چک کردم سالم بود.بعد به ولی گفتم گردنم چطوره؟؟گفت مثل ایناست که یرقان دارند.بعدم که رفتم خونه دیدم.انگار سوخته.شبم اومدیم بخوابیم دیدیم نفسمون در نمیاد.زوری زوری نفس کشیدم تا الان.الانم صبح علی طلوع و من یه ثانیه نخوابیدم.حالا لطفا هر کیی کمکی چیزی میخواد بکنه پولشو به حساب ۱۵۵۴ بانک ملی.شعبه اسکان.ستاد مبارزه با بیماریهای خاص واریز کنه.کلا حلالم کنین اگه زنده نموندم.ولی فکر کنم یکی که از بچه ها که الان اصفهانه نفرینم کرده.

حلالم کن!!!
2
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:19  توسط l3obykhani
|
دوچرخه!!!
سلام.خوبین؟؟؟چه خبر؟؟وای دیروز جاتون خالی.عجب روزی بود.رفتم سواره دوچرخم بشم دیدم دوچرخم نیست.چاش یه کلیده.بعد آقا هی فکر کردم این کلید چی میتونه باشه داشتم میرفتم تو حیاط دیدم یه لامبورگینی تو حیاط پارکه.رفتم کلید رو زدم دیدم باز شد و اول یکم رفتم توش بوق بوق بازی کردم که یکی از بچه ها رسیدوگفت این چه کاریه؟؟؟لامبو زیر پاته باش بوق میزنی؟؟؟بابا بریم تاب بخوریم.سوار شد و منم روشن کردیم و رفتیم.تو خیابون دیدم همه ملت با دوچرخه شبیه مال منن.اومدم پیاده شم دیدم بوق گیر کرده ول نمیکنه.بعد یه دفعه از خواب پریدم دیدم بوق لامبورگینی نیست صدا ساعتمه

.حالا به نظر شما تعبیر این خواب چیه؟؟؟یعنی دوچرخم که ناموسمه سرش هوو میارم؟؟

هر کی تعبیری داره تو نظرات بذاره بیزحمت.بای

2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط l3obykhani
|
اعوذ بالله!!!
سلام.چطورین؟؟؟؟خوبین؟؟؟چیکاری میکنین؟؟بیکار بی آر میگردین؟؟؟؟خوبه.منم همینطوریم.اول اینکه یکی از بچه ها گفته بود چرا پست هات انقدر کوتاهن.راستش من خودم خوشم نمیاد پستی زیاد بلند باشه و معمولا پستهای بلند وبلاگها ی دیگرو نمیخونم.برا همین خودم پستهامو کوتاه میدم تا بقیه که میان با یه نیم نگاه بخونن و الکی یه نظری پرت نکنن.خوب ماشاالله این روزها میبینید که بالاخره هوای اهواز رو به سردی رفته و همه جا رو برف پوشونده.منم هر روز برا پر کردن اوقات فراقت سورتممو بر میدارمو میرم برف بازی.تو شهرکم که همه جارو کندن و همه جا سنگ ریخته و ۲ ۳ روزی یکبار سورتمم پنچر میشه.دیشبب ساعت ۳خوابم نمیبرد رفتم پنچر گیریش کردم.سورتمم منظورم همون ناموسمه.منظورم دوچرخمه.که همه بچه ها مطلع هستند که یه لحظه هم تنهاش نمیذارم همین اینم که پشت کامپیوترم رو دوچرخم نشستم.خوب گویا الان دوباره برف گرفت من رفتم.بای
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:34  توسط l3obykhani
|
اینم عکس تاریخی معلمهای کلاس سوم راهنماییم که خودم درستشش کردم

از سمت راست:جوهری ناطم>پاپهن معلم حرفه>فلاح معلم تاریخ>احمدیان معلم قران>گلشنی معلم پرورشی
2
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:0  توسط l3obykhani
|
فرد کوچولو!!!
یادش بخیر.نمیدونم چرا اینروزا انقدر یاده معلمای نازم میوفتم.امروز میدونین یاده کی افتادم؟؟؟فریدی!!!معلم عربیمون.خداییش این معلم خیلی باهال بود.شباهت خاصی به کینگ کنگ داشت.بچه باز بود.رم موبایلش همیشه آپ تو دیت بود

کلا خیلی باهال بود.سر امتحاناش بهترین تقلب ها انجام میشد.مثلا میدیدی روشو اونور میکرد کاغذ مچاله شده از اینور سالن پرت میشد اونور.بش میگفتیم فرد کوچولو.منم همیشه نمرم ۱۵.۵ بود.این هم معلم ۳راهنماییمون بود هم اول دبیرستان.کلا آدم ردیفی بود.شماره بچه هارو میگرفت زنگ میزد باشون لاس میزد.خیلی هم توپ درس میداد.الان نمیتونم بیشتر بگم چون وقت ندارم.فعلا بابای.
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط l3obykhani
|
تاکسی!!!
۴شیر!!!۴شیر!!!آقا تو که یک جا هم نداری!!!ما ۳نفریم.واسه چی میایستی؟؟؟۴شیر!!!۴شیر؟؟؟بیا بالا.راننده:شما از مدرسه میاین؟؟؟-آره.مدرسه واستون سرویس نذاشته؟؟؟؟نه والا.این چه مملکتیه؟؟؟من یه بار رفتم اصفهان اونجاحتییی واسه دختراشونم سرویس میذاشتن.جناب برا ماهم تو فصل مدارس میذارن.الان تعداد کمه.نه اصفهان تو تابستونم میذارن.دوستم که جلو نشسته:آره اصلا قبلا اوضاع این نبود.سال ۴۷ که ما تو پالایشگاه آبادان کار میکردیم برامون تمام فصل ها سرویس میذاشتن.راننده:میبخشیییید.شوما چند سالتونه؟؟؟؟من؟؟؟۵۱سالمه.

راننده:نعم!آره اصلا این ملت باید جمع شه!!آی راننده ۳راه فرودگاهم میرین؟؟؟؟راننده:همتون میرین؟؟؟-آره.باشه میرم.خوب داشتم میگفتم.اصلا این ملت رو باید جمع کرد.بعد ماشین پر بود یکی گفت مستقیم!!خوده راننده :بیا بالا.آی راننده جا نداریما!نه ۲نفر میشونیم جلو.-باشه.بعد یارو از این چاقا که در حالت عادی عرق ازشون چکه میکنه.رفیقم که جلو بود له شد.پیاده هم که شدیم کل پیراهنش خیس عرق اون یارو.بعدم رفتیم خونه.یک ساعت تو حموم بودیم.به خاطر یه تریپ با تاکسی خطی رفتن.ولی یکم خندیدیم.***توجه***راننده عرب نبودا.***نکات اخلاقی***تو تابستون سرویس مدارس باشه!!
2
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:14  توسط l3obykhani
|
سلام الیکم.کجاییییییییییی احسانییییییییی!!!
پس کی این تابستون نمام میشه؟؟؟؟دلم واسه احسانی تنگ شده!!!حیف که دوم اجتمایی نداریم.من موندم دوم بدون احسانی چی کار کنم.حتما میگین احسانی کیه؟؟؟احسانی معلم عزیز و محترم اجتماییمون است.خیلی باهال بود.همیشه منو بغل دستیمو مینداخت بیرون.کلا آدم خشنی بود.جلسه سوم که باش داشتیم به منو بغل دستیم گفت برین بیرون.هنوز دلیلش معلوم نشده.یکبارم بغلیم دستش تو دماغش بود از کلاس انداختش بیرون

ولی خیلی روانیه.تازه تو شهدای شهرک و امام حسین هم درس میده.میومد سر کلاس و تا آخرش داشت این گوشه ی ناخوناشو میجوید.تازه بعضی وقتا همینطور که روش به طرف تابلو بود با اشاره انگشت میگفت برو بیرون.من تازه فهمیدم تو نخته وایت بورد همه چی معلومه.هی میگفت نگها من بت میگم آقااااااا.ولی تو.....ولی دلم واسش تنگ شده.تازه یبارم از امتحان محرومم کرد.من که کلا از اولین امتحانش تا آخریش نمرم۱۴ بود.حالا دیروز دیدمش ولی اون منو ندید.اومدم به شما معرفیش کنم ببینین چه معلمه توپی داریم.دلتون آبببب.

2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:31  توسط l3obykhani
|
سوژه سال!!!
سلام.خوبین؟؟؟؟چه خبر؟؟وای دیروز اصل خنده بود.یه مردی زنگ زده با لهجه غلیظ رشتی.با شماره ۰۹۱۱ میگه شما چند بار به من پیام دادین.من از بچه ها اطلاعاتم.بدبختت میکنم.گفتم بیا بخ....بعد داشت فش میداد منم قط کردم.بعد به مدت ۱.۵ یک ضرب تلم داشت زنگ میخورد.منم جواب ندادم.رفتم پیش یکی از بچه فقط بش میخندیدیم.گوسفندها هر کی از راه رسید میگه من اطلاعاتیم.بابا جمش کنین.چند وقت دیگه همتون به .... میرین.کلا ولی باهال بود.اگه روزی یکی از این اطلاعاتیا بمون زنگ بزنه تفریحمون تا آخره تابستون جوره.بعد مثلا بچه ها هم تقاضا میدن گوشی رو دایرت میکنیم رو گوشیشون که اونا هم تفریح داشته باشن.کلا یاری حالش خراب بود.حالا منتظرم امروزم زنگ بزنه یکم فیلمش کنم.خیلی سوژه بود
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:41  توسط l3obykhani
|
واااااااااااايي!!!!
اه تف به اينم تابستون.تمومم نميشه.تازه اولشه.هر روز بدتر از ديروز.ماهم خوب همش تو خونه يم.البته بيرونم همش هم خاكه هم آتيشه!!!داخلم خوب همش آب جوشه و ....كامپيوترم كه سوخت از بس روشن بود.حالا قرار برم متاد بشم بعد برم تو همين پارك شهرك از بوفش مواد بخرم برم همون بغل بزنم نشه شم.كي پايس؟؟؟نه.ديگه قديمي شده.ميخوام بزنم تو كار بيزنس.سيدي و از اين چيزا بفروشم.كلا پوسيديم.ديگه وبلاگ نويسيمونم نميا.بابا تا پارسال هفته اي ۳تا وبلاگ ميساختم و پاك ميكردم.احتمالا افسرده.اين فيلم هاي ترسناك تو روحيم تاثير گذاشتن.نه آخه من روحيم خيلي لطيفه.بچه ها ميدونن.دوچرخه هم كه هر روز پنجر ميشه.وقتي پنچر نيست ميريم همينجا از بين مردم لاهي ميكشيم اونا هم بمون فش ميدن.واي اون روز تو جاده سلامتي با علي.ص بوديم يه دختره با اسكيت.داد زديم خانوم نيفتي نيفتي مستقيم رفت تو جوب.خيلي صحنه باهالي بود.حالا هم حال ندارم چرخم رو پنچر گيري كنم.۲روزه پياده ميرم بيرون.حالا هم بايد برم.فقط خواسم يه پست بدم بگم ماهم هستيم.باي
2
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:58  توسط l3obykhani
|
تفريح سالم در ايران اسلامي!!!
در اين مكان به جهت پر كردن اوقات فراغت بچه ها مراسم دعاي عرفه برگزار مي گردد.

2
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:28  توسط l3obykhani
|